سلام!
تاحالا شده حرف دلتونو به قدری تکرار کنید و حرفای منفی بشنوید که حالتون از اون حرف بهم بخوره؟!
من الان اونطوری شدم!
بیچاره مامانم تمام سعیشو می کنه و واسم کلی اطلاعات میاره ولی من گیج موندم و دارم دیوونه میشم!هیچی هم از اون اطلاعات سر در نمیارم!
دیروز زنگ زدیم به دانشگاه هنر گفتن یه آقایی هست بیایید ازش بپرسید.آدرسشم از خونه مکا خیلی دور بود.با کالی زحمت تو این گرمای وحشتناک پا شدیم رفتیم اونجا واسه چی؟!....وقتی رسیدیم گفتند کسی که دنبالشید رفته!
بعد دوباره ناامید تو اون گرمای مضغرف بر گشتیم!دیگه دارم دیوونه می شم!
بابام میگه اون قدر گفتین انیمیشن دیگ
ه حالم داره بهم می خوره!مگه بچه بازیم شد درس!
بعدشم دانشگاه قالی بافی رو مثال می زنه و میگه بچههای ده بهتر از دانشگاهی های اون جا قالی می بافن!
منم که تا اونجای کار سسکت بودم دیگه نتونستم تحمل کنم و با موضع گیری از علاقه مندی خودم دفاع کردم!
بعدش که دید من از پا نمی افتم گفت:تو دانشگاه که درست درس نمیدن.تو خودت قضاوتکن تو مدرسه خوب زبان درس میدن یا تو کلاسی که بیرون میری؟
گفتم تو بیرون
گفت:پس انیمیشن و کامپیوتر و چرت و پرتایی که واسه خودت درس کردی برو بیرون بخون!درس باید علم باشه
و به نظر بابامعلم خلاصه شده تو علوم تجربی.نمی دونم چیکار کنم!این روزا اصلا خوب نیستن!
و با این همه مشکل و دربه دری تازه دیروز یادم افتاده امروز تولدمه!تولدم مبارک!
دوست داشتم همه دوستامو صدا کنم و بزن و بکوب کنیم ولی ساعت پنجو نیم کلاس زبان دارم.
فقط دختر خالم میاد!البته خوشحالم که لا اقل اینجا تو وبلاگم دوستای بیشتری رو دعوت کردم!


