تبليغاتX
ஜஜ من و دوستام ஜஜ
به نام خدایی که خواسته و نخواستمو بهم داد.اون سختی هاشوبهم تحمیل نکرد منو با اونا خوشبخت کرد!
قصد نداشتم بعد اون شعرم مطلب جدیدی بنویسم ولی وقتی این نقاشی های خوشگل و قشنگ رو که فوق العاده طبیعی کشیده شدند رو دیدم نتونستم ازشون بگذرم.

 شاید بعضیاشون باز نشند ولی اگه روشون راست کلیک کنید گزینه سیو میاد اون وقت سیوش کنید و تو کامپیوترتون نگاه کنید.

 البته فکر کنم نیازی نباشه فقط باید کمی صبر کنید!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

کیف کردید؟!!به این می گند هنر!خیلی دوست داشتنی اند!

 




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 2:43 بعد از ظهر توسط :: مهسا ::

سلام بچه ها!ن تابستون یه شعری نوشته بودم فکرکردم بنویسم شاید شماهم خوشتون بیاد!البته سبکش من درآوردیه!!!     

به من نگاه می کند دفتر پاره پوره ای

بامن سخن ها گوید با زبان رمزی من

.................................................................

منم نگاهش میکنم پارگی اش چه آشناست

او قفس عشق من است دفتر خاطرات من

...............................................................

او قفسی در بسته است از قفس بودن خسته است

کلیدش در دست من است دفتر در بسته ی من

................................................................

قفل درش باز کنم جلدش را ناز کنم

درون آن چه راز هاست؟!دفتر رمز و راز من

..................................................................

جملاتش شیرینند یادگار دیرینه اند

یادگار آن روزگار دفتر یادگار من

.................................................................

حس و حال آرزوها خاطرات آن روزها

خاطرات تلخ و شیرینند دفتر خاطرات من

 

امیدوارم خوشتون اومده باشه!

پ.ن : به دوست خوبم فریبا جونم که قول داده بیاد وبم باهم بریم چتروم خیر مقدم میگم!خوش اومدی گلم!




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 3:4 بعد از ظهر توسط :: مهسا ::

سلام!

امتحانامون شروع شده و فکرنکنم بتونم مثل قبل سر بزنم و آپ کنم!

خاطره ی امروزمو واستون تعریف کنم که فکر کنم بخندونتتون!

صبح با عصبانیت تمام بیدار شدم با عجله آماده شدم و هی به مامانم گیر دادم که دیر شد و اون هم به من گیر داده!آخرشم رفتم دیبدم سرویس هنوز نیومده!تا به خودم بیام دیدم نه بابا اومد!

سوار شدم و رفتیم مدرسه!امتحان ریاضی داشتیم!منم فکرمی کردم ماشین حساب می ذارند بیاریم و سر این کلی با دوستتم بحث کردیم!آخر سرم رفتیم تو و من نشستم تعریف ها رو خوندم و یادم رفت سوالایی که پشت کتابم نوشته بودم رو بپرسم!بعد هم سواله تو امتحان اومد و تازه ماشین حسابمو که کلی با بابام رو باتری هاش کارکرده بودیم رو گرفتند!

آخر سرم هی به خودم اعتماد الکی دادم و ورقه رودادم رفت!۲ دی قرار بود واسکن بزنم یادم رفته بود مونده بود واسه الان!اونم به راننده گیج و منگول گفتم جلوی بانک صادرات خیابون شهناز نگه دار(بابام اونجا کارمیکنه!)دیدم از کل شهناز اومد بیرون!آخرشم گفت :((من اونجا بانک ندیدم بچه ها رو بذارم تو رو بر میگردونم انجا!))

آخرشم اومد جلو خونمون نگه داشت و منم با عصبانیت اومدم خونه!(پیاده می رفتم اونجا از این بهتر بود!)

زنگ زدم به مامانم بعد صد باربرداشته و میگه:"به بابات بگو!"

اونم بهم گفت آماده شم!لباسامو پوشیدم سه ساعت هد بند زردار بستم و از این قبیل کارا آخرشم با کاپشن سه ساعت نشستم تا بابام اومده!اونم سه ساعت تو ترافیک گیر کردیم و از کوچه های عجیب و غریب گذشتیم تا رسیدیم به مرکز بهداشتی درمانی مرندیان!

رفتم تو واستادم رو وزنه و با کمال شرم دیدم شدم۶۳ کیییییییییلو!!!

قدمو هم گرفت و چشمامو هم آزمایش کرد که ماشاا.. بزنم به تخته فعلاسالم بود!

بعدم واسکنو زدم و اومدم خونه!با اینکه بابام گفته بود برو دینی تو بخون و به کامپیوتر دست نزن و لی زود آومدم پای نت!

آخرشم دیدم رهگذرجونم می خواد دروبلاگشو تخته کنه!از اونجا هم عصبانی شدم!ولی وقتی دیدم شماها واسم نظر گذاشتید حالم بهتر شد!

آخرشم سیم تلفنو گذاشتم که نکنه بابا زنگ بزنه!دیدم همون لحظه مامانم زنگ زد و گفت برو غذای آبجیتو بده!

غذارو گرم کردم و کلیییییی دنبال یه ظرف مناسب گشتم!آخرشم پیدا نکردم و به مامانم زنگ زدم اونم اصلا گوشیشوجواب نداد که نداد!واقعا وضعم جالب و دیدنی بود!از یه طرف غذا داره رو گاز صدامیکنه!از یه طرف تلفن داره بیب بیب میکنه و مامانم بر نمی داره!از یه طرف صدای فن کامپیوتر میاد!لباسا یه گوشه قابلمه ها یه گوشه !با یه چشمم روسریمو کجو کوله سرم میکنم از یه طرف با تلفن ور میرم!از یه طرف آفلاین دارم وبلاگ میخونم!آز یه طرف غذارو تو ظرفی که دختر خالم تو تولدش تو اون کیک داده بود می ریزم و خلاصه..اگه بخوام همشو بنویسم مامانم از خونه مامان بزرگم میاد و وضع خونه رو میبینه و ...!!!

خوب اینم روز هفتم دی!مثلا هم سالگرد عاشق شدنم بود!!!

کل هفته رو هم منتظر امروز بودمکه سال قبل همینن وقت چه روز خوبییی بود و الان!چه بر عکس!




لينك ثابت نوشته شده در شنبه هفتم دی 1387ساعت 2:8 بعد از ظهر توسط :: مهسا ::