تبليغاتX
ஜஜ من و دوستام ஜஜ
به نام خدایی که خواسته و نخواستمو بهم داد.اون سختی هاشوبهم تحمیل نکرد منو با اونا خوشبخت کرد!
سلام!این دفعه واستون داستان قلب کوهمو رو میذارم منتها نصفه ونیمه درواقع قسمت اولشه!

امیدوارم لذت ببرید بقیشو هروقت وقت کردم میذارم!

قلب کوه

 

-همه چیز از یه تصادف لعنتی شروع شد. پدرت بابرادر پدر شروین تصادف کرد و طی این تصادف برادر پدر شروین کشته شد.پدرت مدتی تو زندون بود ولی بعد از مدتی با دادن دیه،پدر بزرگ شروین رضایت داد و پدرت آزاد شد.داشتیم زندگیمونو میکردیم.اون وقتا تو فقط چهارسال داشتی وما ازاین که تو رو داشتیم خوشحال بودیم.تا اینکه یه روز سرو کله پدر شروین تو زندگی ماپیدا شد.ما که خیلی وقت بود قضیه اون تصادف رو فراموش کرده بودیم از دیدن او تعجب کردیم ولی اون خیلی عادی رفتار می کرد و بهونش این بود که اومده با پدرت همکاری کنه تا یه شرکت خوب بزنند.کم کم با کاراش به قدری اعتماد پدرتو جلب کرد که پدرت حتی کلید خونه رو به اون داد.من همیشه ازین اعتماد سرسری ناراضی بودم ولی پدرت خیلی ساده بودو هر دفعه یه بهونه ای میاورد تا نشون بده اون مرد قابل اعتمادیه.کم کم صمیمیت اونا به جایی رسید که منم با مادر شروین صمیمی شدم.یه شب پدرت خیلی دیر کرد.منم تو خونه تنها بودم.گوشیش خاموش بود.کمی می ترسیدم.به مادر شروین زنگ زدم اون گفت همسر اونم نیومده.ازش خواستم بیاد پیشم تا هردو مون تنهانباشیم و اونم قبول کرد.منتظر بودم تا بیاد که  از حیاط صدای در شنیدم.روسریمو سرم کردم و رفتم حیاط .خواستم لامپ رو روشن کنم ولی انگار لامپ خراب شده بود و روشن نمی شد. در رو باز کردم و نگاهی به بیرون انداختم.کسی نبود فکر کردم خیالاتی شدم.حیاط تاریک بود.داشتم بر می گشتم که ناگهان احساس کردم کسی طناب محکمی دور گلوم بسته و داره خفم می کنه.سعی داشتم خودمو نجات بدم که صدای صاحب اون دستا روشنیدم:"شوهرت فکر میکنه می تونه هرکسی رو بکشه و دیشو بده و خلاص؟!"

صدای پدر شروین بود بعد از دور صدای پدرتو شنیدم که گفت:"تو با من طرفی.زنم رو ول کن."

اون مرد کثافت طناب رواز دور گردنم باز کرد.نفسی کشیدم و پشت سرمو نگاه کردم.پدر تو و پدر شروین در گیر شده بودند.پدر شروین روی پدرت چاقو کشید.نمی دونستم چیکار کنم در خونه باز بود و مادر شروین بانگرانی و دست پاچه واستاده بود.کشیدمش تو و در رو بستم.نمی خواستم آبرو ریزی بشه.برگشتم و تورو دیدم که با هیجان داری از پله ها میای پایین همش میگفتی:" چی شده؟ چی شده...؟"دعوات کردم و نذاشتم بیای حیاط بهت گفتم برو بخواب. چیزی نشده داریم بازی می کنیم.بعددستمو دور کمر پدرت حلقه کردم و سعی کردم کمکش کنم که فرو رفتن چاقو رو تو شکم پدرت حس کردم.پدرت افتاد تو بغلم بدنش سرد بود و نفسش بالا نمیومد حتی نتونست بعد از اون لحظه حرفی بزنه.از شدت عصبانیت وناراحتی نمی دونستم دارم چیکار میکنم.پدرت یه تفنگ شکاری داشت.اونو گذاشته بود تو حیاط دستم و دراز کردم و برداشتمش.سینه پدر شروین رو نشانه گرفتم تا شلیک کنم همین که تیر رو رها کردم متوجه شدم مادر شروین خودشو انداخته جلوی شوهرش و تیر به جای اون مردکثافت به سینه زن بی چاره اصابت کرده!دویدم و بغلش کردم وشنیدم که گفت:"خودتو ناراحت نکن من  نه از تو و نه از همسرت ناراضی نیستم.شوهرم مرد بد خلقیه هیچ کسی رو نمی بخشه.تو عوض خون شوهرتو از من در اومدی کاری با اون نداشته باش نمی خواهم شروین بی سرپرست بمونه!"بعد لبخندی زد و آروم چشاشو بست.بیچاره خیال می کرد اون مرده میتونه سرپرستی بچشو بکنه .پسری که سرپرستی مثل اون مرد داشته باشه ازخود اون مرد بی دل بدتر میشه.مردی که صاف صاف مردن همسرشو تماشا کرد و حتی طرفشم نرفت!نمیدونم اون زن بی چاره کجای اون مرد بی دل رو دوست داشت که خودشو فداش کرد!موبایلشو برداشتم تا به پلیس زنگ بزنم  که دیدم تو رو گرفته و چاقوشو رو گلوت گذاشته.میگفت:" تو پای خودت هم گیره!کاری نکن که  بچتو هم از دست بدی!"

از زندان و اعدام شدن نمی ترسیدم ولی ازین که تورو بکشه یا این که بدون من کی تورو بزرگ میکنه می ترسیدم.گوشی روگذاشتم یه طرف و با حالت تسلیمانه ای گفتم:"بابچه کاری نداشته باش خواهش میکنم نذار چنین صحنه ای رو ببینه!"

تو گریه میکردی و منو صدا میزدی. مرده تورو ول کرد.تو هراسان اومدی به سمتم.بغلت کردم و

دستمو رو چشات گذاشتم و نذاشتم جنازه پدرت  

وزنی که تااون روز بهش می گفتی خاله ببینی

بغلت کردم و بردم تو اتاقت خوابوندمت.اون مرده هم همه جا دنبالم میومد که نکنه به پلیس زنگ بزنم.بهم گفت:"ماهردو مون آدم کشتیم.پس پای تو هم تو این قضیه کشیده شده.تو اعلام میکنی که همسرت مفقودالاثر شده و اسمی ازمن هم پیش کسی نمیاری.جنازه ی زنم و شوهرتم با من!"

بد بخت پدرت هیچ وقت فکر نمیکرد مردی که تا دیروز دوست صمیمیش بوداون طوری بکشدش وآخر سرم جنازش رو قایم کنه.اون مرد بهم گفت:"من با تو کاری ندارم.شوهرت برادرم رو کشت و خودت هم زنم..."

نذاشتم حرفشوتموم کنه:"تو هم شوهر من رو کشتی....من همسرتورو عمدا نکشتم...!"

گفت:"من شوهرت رو برای انتقام برادرم کشتم ولی همسر من که کاری به تو نکرده بود!ولی همون طور که گفتم کاری باهات ندارم بقیه انتقاممو وقتی میگیرم که پسرم شروین دخترتو بکشه..."

گفتم:"دخترم...نه ...با اون کاری نداشته باش.شیمای من چه گناهی کرده...؟!"

گفت:"همون کاری رو نکرده که شروین من نکرده ولی اگه منو تو الان در گیر بشیم هم روین من وهم شیمای تو بی سرپرست می مونه.اونا وقتی بزرگ میشن با هم می جنگند و سرنوشت خودشونو معین میکنند اگه دختر تو شروین رو کشت برنده تویی اونوقت کاری باهات ندارم ولی اگه شروین،شیمارو کشت اونوقت دیگه برنده منم و تو هم مجبوری به حرفای من گوش بدی،این وقتی اتفاق میافته که من انتقام همه رو گرفتم.ازم نخوا فرصت انجام دادن هرچی تو خواستی رو اگه شیما شروین رو کشت بهت بدم،تو از من طلبی بجز  پاداش این که امروز منو نکشتی و به پلیس هم چیزی نگفتی نداری!"

چیزی نگفتم.چندبار ازم خواسته بود جواب بدم که قبول کردم یا نه ولی من به فکر رفته بودم.حس خیلی عجیبی داشتم.کمی بعد که سرم بالا آوردم قیافه بد اخلاق اون مردو دیدم و قبول کردم.از اون وقت تا پنج سال بعد شب ها خوابم نمی برد و هر یک دقیقه به یک دقیقه صحنه کشته شدن پدرت ومادر شروین جلوی چشمام ظاهرمی شد.تو تنها امید من بودی.دیدن تو شنیدن حرفای کودکانه تو بهم امید می داد.ت. همه زندگی من شده بودی.نمیدونم بدون تو چه طور میخواستم این همه سال تنها دووم بیارم!"

-"پس قضیه سیما و سالار چی بود که میگفتید از نسل ما هستند و قرار بر طبق سنت اون ها من و شروین بجنگیم؟"

-"فقط یه قصه بود ولی شما تا کی می خواستید با یک داستان زندگی کنید بالاخره باید حقیقت رو می فهمیدید.سیما و سالار همون تو و شروین بودید."

-"اگه این طوری باشه اون وقت یعنی هردو ما می میریم؟"

-"نه!من و پدر شروین چون آخر این قصه رو نتونستیم درست کنیم به شما گفتیم هردو مردند."

-"اگه بالاخره شروین رو ببینم نفرتم دو برابر میشه!"

-"آخر این هفته به پدر شروین می گم شما باید همدیگر رو ببینید."

-"مادر واقعا چه طور می تونی با اون مرد کثافت رو به رو بشی ولی نکشیش؟!!"

-"خودم هم نمیدونم چه طور این همه وقت صبر کردم،ولی تو اتنها امید منی.انتقامم رو ازش بگیر!"

 

 

 




لينك ثابت نوشته شده در جمعه دهم آبان 1387ساعت 11:8 قبل از ظهر توسط :: مهسا ::