تبليغاتX
ஜஜ من و دوستام ஜஜ
به نام خدایی که خواسته و نخواستمو بهم داد.اون سختی هاشوبهم تحمیل نکرد منو با اونا خوشبخت کرد!

سلام!

تاحالا شده حرف دلتونو به قدری تکرار کنید و حرفای منفی بشنوید که حالتون از اون حرف بهم بخوره؟!

من الان اونطوری شدم! از وقتی که خودمو شناختم به خودم قول دادم قراره یه انیماتور بشم کارتون بسازم!فکر کردم می تونم اما الان بعد این همه سال بهم می گن رشته مورد علاقت تو شهرتون نیست نه تنهاتودبیرستان بلکه تو دانشگاه هم!

بیچاره مامانم تمام سعیشو می کنه و واسم کلی اطلاعات میاره ولی من گیج موندم و دارم دیوونه میشم!هیچی هم از اون اطلاعات سر در نمیارم!

دیروز زنگ زدیم به دانشگاه هنر گفتن یه آقایی هست بیایید ازش بپرسید.آدرسشم از خونه مکا خیلی دور بود.با کالی زحمت تو این گرمای وحشتناک پا شدیم رفتیم اونجا واسه چی؟!....وقتی رسیدیم گفتند کسی که دنبالشید رفته!

بعد دوباره ناامید تو اون گرمای مضغرف بر گشتیم!دیگه دارم دیوونه می شم!

بابام میگه اون قدر گفتین انیمیشن دیگ

ه حالم داره بهم می خوره!مگه بچه بازیم شد درس!

بعدشم دانشگاه قالی بافی رو مثال می زنه و میگه بچههای ده بهتر از دانشگاهی های اون جا قالی می بافن!

منم که تا اونجای کار سسکت بودم دیگه نتونستم تحمل کنم و با موضع گیری از علاقه مندی خودم دفاع کردم!

بعدش که دید من از پا نمی افتم گفت:تو دانشگاه که درست درس نمیدن.تو خودت قضاوتکن تو مدرسه خوب زبان درس میدن یا تو کلاسی که بیرون میری؟

گفتم تو بیرون

گفت:پس انیمیشن و کامپیوتر و چرت و پرتایی که واسه خودت درس کردی برو بیرون بخون!درس باید علم باشه

و به نظر بابامعلم خلاصه شده تو علوم تجربی.نمی دونم چیکار کنم!این روزا اصلا خوب نیستن!

و با این همه مشکل و دربه دری تازه دیروز یادم افتاده امروز تولدمه!تولدم مبارک!

دوست داشتم همه دوستامو صدا کنم و بزن و بکوب کنیم ولی ساعت پنجو نیم کلاس زبان دارم.  

                                                                                        

فقط دختر خالم میاد!البته خوشحالم که لا اقل اینجا تو وبلاگم دوستای بیشتری رو دعوت کردم!

 

 

 Image

 

                      

                                                                          

 

 




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 1:0 بعد از ظهر توسط :: مهسا ::

یه روز یه گوجه پیدا کردم دوتیکه بود!یه تیکه اضافی داشت که عین دماغ چسبیذه بود به تیکه بزرگه خیلی بامزه بود!گفتم عکسشو بذارم کمی تعجب کنید!

بامزست؟!البته چشمو دهنشو خودم کردم!

 




لينك ثابت نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 12:58 بعد از ظهر توسط :: مهسا ::

این روزا اصلا حال آپ کردن نداشتم اماامروزبد جوری هوس کردم یه چیزی بنویسم!بله!اینم بگم دلیل آپ نکردنم یکی قاطی کردن کامپیوترمه که خیلی سرعتش افت کرده!و یکی هم نظر ندادن شماهاست!سومی هم گرد و خاک گرفتن وبلاگه که به طور طبیعی به دلیل کم تر پای نت بودنه!آخه به مامانمون قول دادیم هرهفته دوبار بیشتر نیاییم پای نت!ولی مگه میشه پای این قول نشست!اه!وبلاگاتونم که نمیتونم بیام و یه نظردرست حسابی بنویسم!دلیلشم همون قاطی کردن رایانمونه!

از خبرهای جدید عارض بشم خدمتتون که یه داستان نسبتاطولانی نوشتیم که فعلا نتونستیم براش اسم پیدا کنیم!

جریانشم تو دانشگاه اتفاق میافته.

خوب زیادمنتظذتون نمی ذارم همین جاخلاصشو مینویسم:

یه آقا پسری(سعید آقا) عاشق هم کلاسیش می شه(ترانه خانم) که از قضادوست اون هم کلاسیه هم(ماندانا) عاشق این آقاپسره میشه!

یه روز دوست صمیمی سعید(علی)بهش می گه که ترانه رو دوست داره و میخواد باهاش وصلت کنه!ازسعیدم میخواد بره به دختره بگه! اونم نمی تونه صداشو در آره و باتمام دردو رنج می ره به ترانه میگه که علی دوسش داره(در حالی که خودش اونو بیشتر از علی دوست اره!)

ترانه هم آدمی نبود که به هر پسری رو بده ولی بعدهابه اصرار مامان و بابای علی قبول میکنه که با علی بیشتر آشنا بشه.سعیدم که رفت و آمد های ترانه و علی رو میبینه از حسادت می ترکه ولی صداش درنمیاد!هم چنین چون دوست دیگه ای به جز علی نداره تنهامی مونه!ماندانا که تنهایی اونو می بینه می ره سراغش!سعیدم بهش اعتمادمیکنه و بهش می گه که ترانه رو دوست داره.مانداناهم که سعیدو دوست داره صداشو درنمیاره و به درد و دلاش گوش می ده!بالاخره اینکه سعید و ماندانادوست می شند وسعید هی از عشقش به ترانه به ماندانامیگه تا اینکه یه روز علی میاد میگه که قراره تا یه هفته بعد با ترانه عقد کنه!

سعیدم که متوجه میشه چقدر غافل شده و به راحتی بازی رو باخته به سختی شکست عشقی میخوره و این به جسمشم سرایت میکنه و تا یه مدتی دانشگاه نمیره.مانداناهم دلتنگش می شه و بهش زنگ می زنه و میگه که نگران نباشه و هنوزم میتونه دل ترانه رو بدست بیاره.ماندانای بد بخت اونقدر سعید رو دوست داره که هرکاری می کنه که اون به ترانه برسه و اصلا  به خودش فکر نمی کنه.چند روز بعد از عقد، ترانه و علی برای کلاسشون جشن میگیرن و همه رو دعوت می کنند.به ماندانا هم میگن سعیدوهم دعوت کنه!ماندانا هم که خیلی وقته سعیدو ندیده و دلتنگشه زنگ می زنه و بهش روحیه می ده.سعیدم دیشب با انگشتری که واسه ترانه خریده بود ور رفته بودازعصبانیت پرتش کرده بود یه گوشه . درنتیجه گم شده بود.(این نقطه روهم بگم که سعید تنهایی زندگی می کرد).

شب که میشه سعید آماده میشه که بره جشن.یه هو یه چیزی زیر پاش احساس می کنه نگا میکنه میبینه انگشترست.برمی داره می ذاره تو جیبش می ره مهمونی همون جا دم در ترانه رومی بینه هول می شه می خوره به اون که داشست میوه واسه مهمونا می برد.ترانه معذرت می خواد و سعید گیج می مونه.یه هو علی پیداش می شه و به سعید می گه که ماندانا خیلی وقته منتظرشه و اینکه ماندانا چقدر به سعید وابسته شده.بعدش خم میشه و ترانه رو بلند میکنه و خودش مشغول جمع کردن میوه ها میشه.سعید بازم اعصاب خرد میره می شینه کنارماندانا.و دعواش می کنه که چرا به من گفتی بیام اینجا؟

مانداناهم معذرت میخواد و میگه که هدفش خوشحال کردن سعید بوده واین که گفت بیاد چون دلش واسش تنگ شده بود.

بعدعلی میاد میپرسه کی قهوه میخواد ماندانا هم واسه سعید سفارش میده ولی براخودش نه.یه مدت ساکت می شینن.سعیدم همش ترانه و علی رو نگاه میکنه.اون تا به حال فکر می کرد علی ضورکی ترانه رو برای خودش کرده ولی وقتی اونا رونگاه میکنه و می بینه که ترانه چطور با علی رفتارمی کنه متوجه میشه که اون واقعا علی رو دوست داره و دیگه اون دختری نیست که به هیچ کی محل نمیذاشت بلکه اون عاشق علی شده وغرورشوشکسته اون وقته که فکر می کنه این ترانه جدید غرور شکسته رو دوست نداره و واقعا از خودش متنفر میشه که چطور پای کسی نشسته بود که تنها توجهی بهش نداشت بلکه اینطوری یکی دیگه رو دوست داشت.اون وقته که تازه متوجه ماندانا کسی که همیشه باهاش بوده و تمام سعیشو برای خوشحالی اون کرده میشه.انگشتررو از جیبش در می آره و همه احساسشو در مرد ترانه و ماندانا بهش میگه. ماندانا که فکرشم نمی کرد یه روز چنین اتفاقی بیافته هول میشه و ساکت می مونه.اون وقته که قهوه از راه میرسه.ماندانا هم انگشترو دستش می کنه وبه سعید میگه:"بترکی!خیلی بد موقع بود!"

سعیدم قهوشو بر میداره و میگه:بهتر از الان هیچ وقت دیگه ای سراغ نداشتم!"

-قهوتو بخور سرد میسه!

-هی شیطون چرا واسه من قهوه خواستی واسه خودت نه؟"

-...

خب فقط خلاصش بود!فکر کنم خودش ازین بهتر باشه فقط جوووون من نظرتونو در موردش بدید!جون من!




لينك ثابت نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 5:19 بعد از ظهر توسط :: مهسا ::

سلام بچه ها!به به! بالاخره بعدکلی درس خوندن و صبرکردن امتحانات تموم شد و از دست مدرسه واسه سه ماه راحت شدیم.حالا هی باز سر اینترنت میشیبنیم و جم نمی خوریم!

امسالم گذشت و یه سال تحصیلی دیگه رو پشت سر گذاشتیم.هرچند دلمون واسه بعضی از دوستامون و معلمامون تنگ میشه ولی خیلی هم خوشحالیم که دیگه ریخت بعضیاشونو

 نمی بینیم!امیدوارم تابستون خوبی داشته باشید!هی برید مسافرت و گردش و البته اینترنت و کلی حال کنید!

البته میدونم وبلاگمو گند برداشته ولی با این اینترنت ضعیف حوصله ی آدم سر میره واسه همین فعلا باید این قالب مضغرفو تحمل کنید!



لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 1:37 بعد از ظهر توسط :: مهسا ::